تجربه های زنانه

توضیح وبلاگ

نوشته های بی خواننده

مدت هاست که دلم می خواهد بنویسم، نه اینکه وقت نداشته باشم که وبلاگ نویسی اگر هوس نوشتن داشته باشی وقت چندانی ازت نمی گیرد. مسئله این است که وقتی تصمیم می گیرم بنویسم گاهی به این نتیجه می رسم که برادرها نباید این پست را بخوانند، گاهی فکر می کنم این ها حرف های داخل گروهی است که نباید به دیگران گفته شود، حتی فکر می کنم دلم نمی خواهد دوستانم یا اعضای خانواده ام بدانند که چه فکرهایی می کنم. وبلاگ نویسی برایم شخصی نویسی است. اگر بخواهم خبر منتشر کنم یا گزارش و مقاله بنویسم خب سایت ها هستند. این است که مدت هاست چیزی ننوشتم. تا اینکه به این نتیجه رسیدم که «بعضی چیزها» را می توان نوشت، فقط نباید همان زمان منتشرش کرد. مثلاً ‌می توان با یک فاصله زمانی چند روزه، چند ماهه یا شاید حتی چند ساله گذاشتشان روی وبلاگ. وقتی که دیگر آن رازهایی که سعی در پنهان کردنشان داری برملا شدند، ممکن است به خودت حق منتشر کردن نوشته هایت در موردشان را هم بدهی. این شد که شروع کردم به نوشتن «بعضی چیزها».نوشته هایی که نمی دانم کی و توسط چه کسانی خوانده خواهند شد.

دیگه از پارک هم خبری نیست …

صبح که از در پردیس مرکزی دانشگاه می رفتم تو،مثل بچه های مثبت کاملاً ‌داوطلبانه کارتم رو گذاشتم روی کارتخون.فکر کردم من که می دونم کار نمی کنه بذار نگهبان ها دلشون خوش باشه که دارن از گیر دادن به ما نون می خورن. اما نگهبان آروم اومد جلو و با شرمندگی گفت خانم دیگه شال سر نکنین، دارن به شال گیر می دن .

بله دوباره شروع شد . یاد دوسال پیش افتادم و اون اسم نوشتن های کذایی برای سر کردن شال به جای مقنعه ( این رو با تاکید گفتم چون وقتی به خارجی ها می گیم به خاطر سر کردن روسری تو دانشگاه بهمون گیر می دن فکر می کنن به ما هم مثل دخترهای مسلمون ترکیه می گن که باید بی حجاب بیایم دانشگاه ! خب آخه اون بیچاره ها فرق مقنعه و روسری رو از کجا باید بدونن ؟) وقتی به خاطر تجمعات خرداد 85 احضار شدم کمیته انظباطی ،غلامعلی زاده بازجوی کمیته انظباطی ـ نه ببخشید کارشناس کمیته انظباطی ـ 17 تا از این برگه ها که اسم من روشون بود رو گذاشت جلوم. نه اینکه فکر کنین روزهای دیگه مقنعه سر می کردم ، نه من کلاً‌ مقنعه نداشتم که بخوام سر کنم. خوشبختانه من زیاد پردیس مرکزی مون نمی رفتم و دانشکده ما هم از این خبرها نبود. البته تازگی ها موج این گشت ارشادیزاسیون ! دامنگیر دانشکده ما هم شده و از اون جایی که دانشجوی علوم اجتماعی حرف زور بشنو نیست دعوا بین دانشجوها و ریاست دانشکده حسابی بالا گرفته .

 

ظهر با ناباوری روغن سوخته ساندویچ های بوفه ادبیات رو مثل عطر گل های صحرایی بو می کشیدم . باورم نمی شد ماه رمضون تموم شده بود و می شد نهار هم خورد . وای که چقدر مزه پپسی کولا خوب است و من چقدر از همه چیزهای خوب خوشم می آید!

 

چند روز بعد ،با برو بچ بعد عمری جلسه داشتیم. توی راه فکر می کردم چقدر عالیه که هوا هنوز سرد نشده و می شه تو پارک جلسه گذاشت .وسط جلسه مون دیدیم که پلیس پارک داره یه دختر و پسری رو بازداشت می کنه اما خوشبختانه فقط یه خرده بهشون گیر داد و بعد ولشون کرد . ما هم نفس راحتی کشیدیم و نقشه هامون رو برای کمک به این زوج جوون به فراموشی سپردیم .درست وقتی که دوباره داشتیم برمی گشتیم سر اصل مطلب، آقای پلیس اومد و به ما گیر داد. از آقای پلیس اصرار که جلسه داشتین، از ما هم انکار که جلسه کجا بود ما دانشجوییم داشتیم همین طوری حرف می زدیم. خوشحال بودیم که آخه 15 تا دختر جوون که چیزی برای گیر دادن ندارن . همین بود که به قول بچه ها شاخ شدیم و شروع کردیم به اعتراض که تو پارک نشستن که جرم نیست و من هم حرف بابام رو تکرار کردم : ما مالیات می دیم که پارک درست کنن، توش بشینیم .

در این لحظه همه با پوسخندشون می خواستن به من بگن : آخه بچه ،تو مالیاتت کجا بود؟ مالیات رو کسی می ده که درآمد داشته باشه .

آقای پلیس که ظاهراً‌حرف های ما رو باور کرده بود، گفت:شما که نمی دونین ، میان اینجا جلسه می ذارن! گفتن اینجا اجتماع بیش از اندازه ممنوعه !

حالا این اندازه چندتاست بماند. بالاخره آقای پلیس رو دست به سر کردیم و سر و ته جلسه رو هم آوردیم.به به قابل توجه دوستان دیگه از پارک هم خبری نیست .

 

توی راه داشتم فکر می کردیم چقدر سگ جوینیم که تو این مملکت زندگی کنیم و از رو هم نمی ریم.

پ.ن : مرده این سرعت اینترنتمم .

توصیفی جامعه شناختی از آزار جنسی در وسایل نقلیه

بحث مزاحمت در تاکسی چند وقت پیش ،تو وبلاگستان خیلی داغ بود و من طبق معمول سرم شلوغ تر از این بود که بتونم به موقع در این مورد چیزی بنویسم.تصمیم گرفتم به جای نوشتن تجربیاتم که البته بسیار شبیه به تجربه های دیگرانه از یه کار تحقیقی جامعه شناسانه کمک بگیرم و تجربه های دیگران رو منعکس بکنم . یه تحقیق جالب در این مورد انجام شده که شاید تنها نمونه ایرانی باشه . دکتر ذکائی استاد جامعه شناسی دانشگاه علامه و همکارانش ،سال 1384 تحقیقی رو با عنوان «مزاحمت های جنسی در محیط های مختلف برای زنان » رو برای سازمان ملی جوانان، انجام دادن که بخشی اش مربوط به آزار جنسی در وسایل نقلیه است .

این تحقیق حاصل مصاحبه های نیمه ساختاریافته، با 14 دختر و زن ساکن تهران بوده که همه تجربه هایی از آزار جنسی داشته اند و بر اساس سن ،آگاهی جنسیتی و… متفاوت بوده اند .آنها یا با مصاحبه گران آشنا بوده اند یا با توسط سایر پاسخ دهندگان به مصاحبه کنندگان معرفی شده اند.

بر این اساس :

در تهران مترو به عنوان بزگترین وسیله نقلیه عمومی به دلیل اختصاص دو واگن به زنان این مشکل کمتر پیش می آيد اما کاهش این مشکل تا حد تماس بدنی است و در قالب نگاههای هیزو متلک ها وجود دارد. البته عده ای از خانم ها موقع شلوغی سوار واگن آقایان می شوند که این مشکل حتماً پیش می آید.به جز مترو که فقط در تهران وجود دارد، اتوبوس به عنوان یک وسیله بزرگ و فراگیر دارای دو قسمت مجزا برای زنان و مردان است که این تفکیک آزارهای جنسی را تا حدی کاهش داده .به جز این موارد در وسایل نقلیه تاکسی و مینی بوس ، مزاحمت های جنسی بیشتر شامل تماس دست با نقاط حساس بدن زنان است .عکس العمل زنان از سکوت گرفته تا قرار دادن کیف یا کلاسور به عنوان حائل و یا تذکر دادن در صورت عدم رعایت مردان و فحش و ناسزا گفتن از طرف زنان ادامه می یابد. البته در مواردی نیز کشف عورت و نشان دادن آلت جنسی دیده شده است که عکس العمل اکثر دختران ترس و فشار عصبی زیاد بوده است.

 

من قبلاً نظر خودم رو در مورد علت آزار جنسی و نحوه مقابله با اون تو وبلاگ های قبلی ام نوشتم :

 

اسطوره شهوت مردانه :

http://tajrobehaye-zananeh.blogfa.com/post-28.aspx

 

 

یاد گرفتن فنون رزمی شهر را برای زنان امن نمی کند :

http://tajrobehaye-zananeh.blogfa.com/post-31.aspx

 

کولی

همیشه همین طور بوده . همیشه آواره و در به در بودم . از این شهر به آن شهر ،از این خانه اجاره ای به آن خانه  ، از این خوابگاه به آن خوابگاه از این بازداشتگاه به آن زندان و حالا از این وبلاگ به آن وبلاگ . وقتی در به در باشی حتی در فضای مجازی هم جایی نداری . شده ام مثل کولی های سرگردان .مثل آدمی که می داند چند ماهی بیشتر مهمان این خانه نیست دل و دماغ چیدن وسایلم را ندارم . چمدان هایم را همین طور انداخته ام یک گوشه تا کی دوباره حوصله کنم یکی یکی خرت و پرت هایم را توی این وبلاگ فزرتی بچینم .

Hello world!

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!