صبح که از در پردیس مرکزی دانشگاه می رفتم تو،مثل بچه های مثبت کاملاً داوطلبانه کارتم رو گذاشتم روی کارتخون.فکر کردم من که می دونم کار نمی کنه بذار نگهبان ها دلشون خوش باشه که دارن از گیر دادن به ما نون می خورن. اما نگهبان آروم اومد جلو و با شرمندگی گفت خانم دیگه شال سر نکنین، دارن به شال گیر می دن .
بله دوباره شروع شد . یاد دوسال پیش افتادم و اون اسم نوشتن های کذایی برای سر کردن شال به جای مقنعه ( این رو با تاکید گفتم چون وقتی به خارجی ها می گیم به خاطر سر کردن روسری تو دانشگاه بهمون گیر می دن فکر می کنن به ما هم مثل دخترهای مسلمون ترکیه می گن که باید بی حجاب بیایم دانشگاه ! خب آخه اون بیچاره ها فرق مقنعه و روسری رو از کجا باید بدونن ؟) وقتی به خاطر تجمعات خرداد 85 احضار شدم کمیته انظباطی ،غلامعلی زاده بازجوی کمیته انظباطی ـ نه ببخشید کارشناس کمیته انظباطی ـ 17 تا از این برگه ها که اسم من روشون بود رو گذاشت جلوم. نه اینکه فکر کنین روزهای دیگه مقنعه سر می کردم ، نه من کلاً مقنعه نداشتم که بخوام سر کنم. خوشبختانه من زیاد پردیس مرکزی مون نمی رفتم و دانشکده ما هم از این خبرها نبود. البته تازگی ها موج این گشت ارشادیزاسیون ! دامنگیر دانشکده ما هم شده و از اون جایی که دانشجوی علوم اجتماعی حرف زور بشنو نیست دعوا بین دانشجوها و ریاست دانشکده حسابی بالا گرفته .
ظهر با ناباوری روغن سوخته ساندویچ های بوفه ادبیات رو مثل عطر گل های صحرایی بو می کشیدم . باورم نمی شد ماه رمضون تموم شده بود و می شد نهار هم خورد . وای که چقدر مزه پپسی کولا خوب است و من چقدر از همه چیزهای خوب خوشم می آید!
چند روز بعد ،با برو بچ بعد عمری جلسه داشتیم. توی راه فکر می کردم چقدر عالیه که هوا هنوز سرد نشده و می شه تو پارک جلسه گذاشت .وسط جلسه مون دیدیم که پلیس پارک داره یه دختر و پسری رو بازداشت می کنه اما خوشبختانه فقط یه خرده بهشون گیر داد و بعد ولشون کرد . ما هم نفس راحتی کشیدیم و نقشه هامون رو برای کمک به این زوج جوون به فراموشی سپردیم .درست وقتی که دوباره داشتیم برمی گشتیم سر اصل مطلب، آقای پلیس اومد و به ما گیر داد. از آقای پلیس اصرار که جلسه داشتین، از ما هم انکار که جلسه کجا بود ما دانشجوییم داشتیم همین طوری حرف می زدیم. خوشحال بودیم که آخه 15 تا دختر جوون که چیزی برای گیر دادن ندارن . همین بود که به قول بچه ها شاخ شدیم و شروع کردیم به اعتراض که تو پارک نشستن که جرم نیست و من هم حرف بابام رو تکرار کردم : ما مالیات می دیم که پارک درست کنن، توش بشینیم .
در این لحظه همه با پوسخندشون می خواستن به من بگن : آخه بچه ،تو مالیاتت کجا بود؟ مالیات رو کسی می ده که درآمد داشته باشه .
آقای پلیس که ظاهراًحرف های ما رو باور کرده بود، گفت:شما که نمی دونین ، میان اینجا جلسه می ذارن! گفتن اینجا اجتماع بیش از اندازه ممنوعه !
حالا این اندازه چندتاست بماند. بالاخره آقای پلیس رو دست به سر کردیم و سر و ته جلسه رو هم آوردیم.به به قابل توجه دوستان دیگه از پارک هم خبری نیست .
توی راه داشتم فکر می کردیم چقدر سگ جوینیم که تو این مملکت زندگی کنیم و از رو هم نمی ریم.
پ.ن : مرده این سرعت اینترنتمم .
يه بار به ما هم گير دادن به فكرمون نرسيد بگيم ماليات ميديم بايد تو پارك بشنيم گفتم مگه حكومت نظامي كه نتونيم بشنيم آقاي پليس هم شاكي شد گفت: آره بريد مجوز بگيريد ما رو هم از پارك بيرون كرد
سگ جون هم ميتونيم قدرت مند معني كنيم
واقعا كارمون درسته( يكم از خودمون تعريف كنيم)